سكوت |
|
؟.!ّ2پ شب به یاد تو گریه کردم تا سپیده پشت این دیوارغصه کسی اشکامو ندیده پشت این بیهودگی ها می خوام بازبرات بخونم می خوام بازبرای شادی جلوی چشات بمونم می خوام حتی اگه فردا روزآخرمن باشه یا که تو شبای دیگه حتی ستاره نباشه برای آخرین باررنگ موهاتو ببینم برای وداع با دنیا زیر پای تو بمونم ببین دارم گریه میکنم ٬ این اشکها دروغکی نیست به خدا دلم تنگ شده این اشکا ٬ که الکی نیست مادرمن باورم کن تا که تن به شب نبازم تا به یادت زنده باشم ٬تن به غصه ها نبازم منو ببخش که دیگه رنگ پاییز روم نشسته منو ببخش که دیگه من شدم خسته ی خسته دیروز رو به یاد میارم که یه هو از پیشت رفتم اشتباه از خود من بود دیدی اینو برات گفتم ولی این روزا شکستن واسه من شده تکراری میدونم میخوای بمونی طاقت دوری نداری اگه بازبیام به خونه سر رو شونه هات میزارم مثل ابرای بهاری گوله گوله اشک می بارم میام پاهاتو می بوسم تا که حرفامو بدونی تا که باز به یاد دیروز واسم لالایی بخونی نوشته شده توسط اميد تاریخ چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |+|
یادم باشد
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم نوشته شده توسط اميد تاریخ چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |+|
از من هم بهتر هست؟!!!
ولی میخوام بدونه که چقدر دوستش دارم
این متنو تقدیم مو خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود در کوچه پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا در آوردم گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و همانا اوست که این توهم را آفریده است روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه گفت : در هزار تویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم گفت : هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبایی چیست ؟ گفت : خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی ! " بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری " " و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم " نوشته شده توسط اميد تاریخ سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 12:9 بعد از ظهر |+|
انقدر عوض شدي كه من به جات خسته شدم
نوشته شده توسط اميد تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 3:7 قبل از ظهر |+|
زیباترین قلب روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. نوشته شده توسط اميد تاریخ شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 0:7 قبل از ظهر |+|
واسه ی خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست... اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز فقط کافی است عاشقا نه به آسمان نگاه کنـی۰ نوشته شده توسط اميد تاریخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 2:43 قبل از ظهر |+|
تقدیم به قشنگترین رز دنیا رزیتا
نوشته شده توسط اميد تاریخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 12:39 بعد از ظهر |+|
قدم که به جاده ميگذارم،دستم را ميگيرد انگار که ميخواهد منصرفم کند.اشکهای منتظر پشت پلکهايش را به وضوح ميبينم.وقتی حرف ميزند،لرزش صدايش،بغض توی گلويش را لو ميدهد.تحمل ديدن اشکهايش را ندارم.رويم را برمی گردانم صدايم ميکند ميخواهم جواب بدهم ولی ميترسم اشکهايم مهلت حرف زدن را از من بگيرند.جلوتر می آيد .در چشمانم خيره ميشود.ديگر طاقت ندارم.بغضی که ساعتهاست آنرا در گلويم خفه کرده ام،آبرويم را به تاراج ميبرد...احتياجی به حرف زدن نيست.تمام حرفهای نگفته را از چشمانش ميخوانم...تمام بهانه ها را در نگاهم ميريزم و تقديمش ميکنم شايد که بداند چرا عهد شکستم،شايد که بداند چرا رفتم و سايد بداند که چرا در لحظه ی خداحافظی زمزمه کردم: رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بی اميد در وادی گناه و جنونم کشانده بود... نوشته شده توسط اميد تاریخ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 1:58 بعد از ظهر |+|
دلم برات تنگ شده نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي
نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي نوشته شده توسط اميد تاریخ دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 11:35 بعد از ظهر |+|
نوشته شده توسط اميد تاریخ جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 1:26 قبل از ظهر |+|
پندار
سخنران معروفي در يك جلسه ي سخنراني يك اسكناس باارزش از جيبش درآورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ دست همه ي حاضرين بالا رفت. او گفت: بسيار خوب من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم كاري بكنم و سپس در مقابل نگاههاي متعجب اسكناس را مچاله كرد و پرسيد: چه كسي مايل است هنوز اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دست همه ي حاضرين بالا رفت. بار ديگر اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بارآن را لگدمال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و سوال را دوباره تكرار كرد و باز هم دست همه ي حاضرين بالا رفت. سخنران گفت:دوستان من؛ با اين بلاهايي كه من سر اين اسكناس آوردم از ارزش آن چيزي كم نشد و همه ي شما خواهان آن هستيد...در زندگي واقعي هم همينطور است؛ ما در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه روبرو ميشويم ؛ خاك آلود ميشويم...خم ميشويم...مچاله ميشويم و احساس ميكنيم پشيزي ارزش نداريم ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلاهايي سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوزهم براي افرادي كه دوستمان دارند آدم باارزشي هستيم...!
نوشته شده توسط اميد تاریخ جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 1:11 قبل از ظهر |+|
نوشته شده توسط اميد تاریخ شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |+|
من از تو افتاده ترم...
تکیه به شونه هام نکن . من از تو افتاده ترم ما که به هم نمیرسیم بسه دیگه بذار برم کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟ من نه قلندر شبم . نه قهرمان قصه ها نه برده حلقه به گوش . نه ناجی فرشته ها من عاشقم همینو بس غصه نداره بیکسیم قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم نوشته شده توسط اميد تاریخ شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |+|
عاشق "عاشق زمزمه مي كند. فرياد نمي كشد" به كنج دلم پناه مي برم. خيلي آرام در سكوت جاري شده در فضاي اتاقم غرق مي شوم وقتي درد داري عاشق تري وقتي درد داري بي قرارتري
وقتي درد داري تنها تري
و تو ، خداي من ، گاه خيلي دور و گاه خيلي نزديك ، نظاره گر مني
نوشته شده توسط اميد تاریخ شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |+|
:::راز عشق::: راز عشق عشق یعنی لحظهای التهاب عشق یعنی لحظهای ناب ناب عشق یعنی همچون شیدا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن نوشته شده توسط اميد تاریخ جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 10:39 بعد از ظهر |+|
:::نامه:::
نوشته شده توسط اميد تاریخ شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 3:5 بعد از ظهر |+|
اینقدر کپی نکنید
نظر که نمیدید هیچ؟!!! لا اقل کپی نکنین نوشته شده توسط اميد تاریخ جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 7:43 بعد از ظهر |+|
::بود و نبود تو::: بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
نوشته شده توسط اميد تاریخ پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |+|
تقدیم به تو
به دوچيز اعتقاد دارم : يکي خدا وديگري تو. من دراين دنيا دو چيزميخواهم : يکي تو و ديگري خوشبختي تو. من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم :يکي تووديگري براي با توموندن تا هميشه .... نوشته شده توسط اميد تاریخ سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 7:43 بعد از ظهر |+|
!!!تست هوش!!! با تشکر از دوست خوبم که این عکس ها رو ارسال کرد . شما هم ببینید ، خالی از لطف نیست . 9 انسان تصویر 9 نفر در عکس روبرو گنجانده شده است . اگر 6 تای آنها را پیدا کنی نشون میدی که هوش معمولی داری . اگر 7 تا پیدا کنی معلوم میشه که یه کم از آک بندی در اومدی . اگه 8 تا پیدا کنی یعنی خدائیش خیلی باهوشی ! مواظب خودت باش ! اگه 9 تا پیدا کردی یعنی خیلی باهوشی و ذهنی خلاق داری ! یقینا میتونی از نظر هوشی با شرلوک هلمز رقابت کنی ! نوشته شده توسط اميد تاریخ سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 2:16 بعد از ظهر |+|
|